باران عشق
آرام ميبارد باران
...ببار بر من اي باران
قطره هاي باران بر صورتم مي خورند
من چترم را ميبندم و کنار ميگذارم و خودم را به باران ميسپارم
باران با قطره هايش چهره ام را نوازش ميکند
بر لبانم مينشيند
چشمانم را ميبندم
صورتم را بوسه باران ميکند
بر گردنم ميلغزد و روي شانه هايم مکثي ميکند
مرا از عشق خيس کن باران
از شهوت لبريز کن باران
...قطره هاي باران به آرامي از شانه هايم پايين مي روند
...
باران روي تمام بدنم نشسته است
باران شديد مي شود
لباس بر اعضاي بدنم مي چسبد
...مثل زنداني که براي بوييدن آزادي صورت خود را به ميله هاي زندان مي چسباند، بدنم خود را به لباسها مي چسباند
...
يک رعد
...و ناگهان باران بند ميايد
...و احساس آرامش مطلق



