تبليغاتX
عشق حقیقی ازخویشتن فارغ است و از ترس رها - مرداب







عشق حقیقی ازخویشتن فارغ است و از ترس رها

مرداب

مرداب

این نه آب است کآ”ش را کند خاموش
با تو گویم ، لولی لول گریبان چک
آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را
زلال تلخ شور انگیز
تکزاد پک آتشنک
در سکوتش غرق
چون زنی عریان میان بستر تسلیم ، اما مرده یا در خواب
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب
بی تپش و آرام
مرده یا در خواب مردابی ست
و آنچه در وی هیچ نتوان دید
قله ی پستان موجی ، ناف گردابی ست
من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار
وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام
زی خدای و جمله پیغام آورانش ، هر که وز هر جای
بسته گوناگون پل پیغام
هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
می چکد در کام این مرداب عمر اوبار
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده ، جاودان ،‌منقار وی چون غار
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم
همچو ماهی سویش اندازم

سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار ؟
باز گوید : طعمه ای دیگر
اینت وحشتنک تر منقار
همچو آن صیاد نکامی که هر شب خسته و غمگین

تورش اندر دست
هیچش اندر تور
می سپارد راه خود را ، دور
تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز

تورش اندر دست و در آن هیچ

تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا

و آزماید بخت بی بنیاد

همچو این صیاد

نیز من هر شب

ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را

باز گویم : ساغری دیگر

تا دهد آن : دیگری
دیگر
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پکزاد تک آتشخیز

هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چک
آبیاری می کند اندو زار خاطر خود را
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید
چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید
|سهراب سپهری|

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 توسط پری |