خدایا!!!!!
در این روز
مرا به خودم وا مگذار
که گرد نافرمانی تو و معصیت
و عصیان گردم و مرا به ضرب تازیانه
قهرت کیفر مفرما و در این روز
مرا از موجبات خشم و غضب
دور گردان به حق احسان
و نعمتهای بی شمارت
به خلق ای آخرین
آرزوی مشتاقان.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط پری
|
دلم امشب هوای یار کرده
غم دوری مرا بیمار کرده
چو شمعی روز و شب سوزم ز هجران
بجای اشک خون ریزم به دامان
پرستوی دلم امشب کجایی
عزیز خوشگلم پس کی می یایی؟
تو خورشید منی،گرما به من ده
تو امروز منی، فردا به من ده
الا ای اختر شب های تارم
گل امید در فصل بهارم
خدا را شکر گویم من شب و روز
چنین گنجینه ای در سینه دارم
شبی تا نیمه شب بیدار بودم
به قصد فال، حافظ را گشودم
بخواندم شعری از حافظ که گفتا
جدایی سر رسد امروز و فردا
بگفتا شهد کامت باز گیرم
دوباره زندگی آغاز گیرم
به فردا من هزار امید دارم
بدیدارت دقایق را شمارم
/خسرو نکونام/
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط پری
|
مرداب
این نه آب است کآ”ش را کند خاموش
با تو گویم ، لولی لول گریبان چک
آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را
زلال تلخ شور انگیز
تکزاد پک آتشنک
در سکوتش غرق
چون زنی عریان میان بستر تسلیم ، اما مرده یا در خواب
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب
بی تپش و آرام
مرده یا در خواب مردابی ست
و آنچه در وی هیچ نتوان دید
قله ی پستان موجی ، ناف گردابی ست
من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار
وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام
زی خدای و جمله پیغام آورانش ، هر که وز هر جای
بسته گوناگون پل پیغام
هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
می چکد در کام این مرداب عمر اوبار
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده ، جاودان ،منقار وی چون غار
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم
همچو ماهی سویش اندازم 
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار ؟
باز گوید : طعمه ای دیگر
اینت وحشتنک تر منقار
همچو آن صیاد نکامی که هر شب خسته و غمگین
تورش اندر دست
هیچش اندر تور
می سپارد راه خود را ، دور
تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز
تورش اندر دست و در آن هیچ
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
و آزماید بخت بی بنیاد
همچو این صیاد
نیز من هر شب
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
باز گویم : ساغری دیگر
تا دهد آن : دیگری دیگر
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پکزاد تک آتشخیز
هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چک
آبیاری می کند اندو زار خاطر خود را
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید
چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید
|سهراب سپهری|
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 توسط پری
|