تبليغاتX
عشق حقیقی ازخویشتن فارغ است و از ترس رها







عشق حقیقی ازخویشتن فارغ است و از ترس رها

نوشته نشده

               
من هنوز نوشته نشده ام
ذهن من غیر قابل خواندن است 
و من هنوز تعریف نشده ام
من تازه شروع کرده ام
و همه چیز بسته به دستان من است و پایان هنوز برنامه ریزی نشده است

به صفحه خالی روبرویم خیره شده ام
می خواهم پنجره غبار گرفته را باز کنم
تا خورشید بتواند دنیایی را که نمیتوانستم پیدا کنم را روشن کند

به دنبال چیزی در دور دست ها هستم در حالی که آنقدر نزدیک است که حتی میتوانم طعم آنرا بچشم

آرزوهایت را رها کن بگذار باران را روی پوستت احساس کنی
هیچ کس نمیتواند این احساس را بجای تو داشته باشد
هیچ کس کلمات ناگفته روی لبهای تو را نمیتواند بیان کند

زندگیت را با چشمانی کاملا باز شروع کن
چون هنوز ادامه آن نوشته نشده است

من گاهی سنت شکنی میکنم
و تلاشهایم از خط بیرون میزند
برای ما تعریف کرده اند که هیچ خطایی نکنیم

اما من نمیتوانم این گونه زندگی کنم


 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط پری |


رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 توسط پری |

گنجشک کوچک

 

چنان گنجشک مي سايم سرم را روي ايوانت

که تا يک لحظه بالم حس کند گرماي دستانت

تو خورشيدي و اين گنجشک کوچک از تو مي خواهد

تمام عمر خود را سر کند در کنج ايوانت ....

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط پری |