نوشته نشده
من هنوز نوشته نشده ام
ذهن من غیر قابل خواندن است
و من هنوز تعریف نشده ام
من تازه شروع کرده ام
و همه چیز بسته به دستان من است و پایان هنوز برنامه ریزی نشده است
به صفحه خالی روبرویم خیره شده ام
می خواهم پنجره غبار گرفته را باز کنم
تا خورشید بتواند دنیایی را که نمیتوانستم پیدا کنم را روشن کند
به دنبال چیزی در دور دست ها هستم در حالی که آنقدر نزدیک است که حتی میتوانم طعم آنرا بچشم
آرزوهایت را رها کن بگذار باران را روی پوستت احساس کنی
هیچ کس نمیتواند این احساس را بجای تو داشته باشد
هیچ کس کلمات ناگفته روی لبهای تو را نمیتواند بیان کند
زندگیت را با چشمانی کاملا باز شروع کن
چون هنوز ادامه آن نوشته نشده است
من گاهی سنت شکنی میکنم
و تلاشهایم از خط بیرون میزند
برای ما تعریف کرده اند که هیچ خطایی نکنیم
اما من نمیتوانم این گونه زندگی کنم



