دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و اوهم دوستت دارد
به رسم و آئین زندگی به هم نمیرسند .
و این رنج است .
زندگی یعنی این.
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 توسط پری
نمی دانم آخر این دیوانگی
تا کجاست !
یا به کجا !
دردهای پوسیده و همیشه تازه رو
می بلعم
و جای آنها
خنده های مستانه سر می دهم ...
برگ به برگ
طعم به طعم
رنگ به رنگ زندگی را تجربه کردم
تمرین صبوری
تمرین نیاز
در رنگ های زندگی
تجربه را مزه مزه کردم
اما
رنگ عوض نکردم ...
تا کی !
نمی دانم آخر این دیوانگی
تا کجاست ...
و باز
خنده ایی مستانه سر می دهم
شاید به جنس نیاز ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط پری
|
گل سرخ زيبا مي شکفد چون
تلاش نمي کند نيلوفر باشد
و نيلو فرها اينگونه زيبا مي شکفند چون
چيزي از افسانه شکفتن گلهاي ديگر نمي دانند
همه چيز در طبيعت زيباست چون
تمام پديده ها آزاد از رقابتند
هيچ يک نمي خواهد ديگري باشد
همه به راه خود مي روند
نکته همينجاست !
خود باش و از ياد مبر
هر کاري کني نمي تواني غير از خود باشي
تمام دست و پا زدنها عبث است
تنها و تنها مجبوري خود باشي .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 توسط پری
|
آرام ميبارد باران...ببار بر من اي بارانقطره هاي باران بر صورتم مي خورندمن چترم را ميبندم و کنار ميگذارم و خودم را به باران ميسپارمباران با قطره هايش چهره ام را نوازش ميکندبر لبانم مينشيندچشمانم را ميبندمصورتم را بوسه باران ميکندبر گردنم ميلغزد و روي شانه هايم مکثي ميکندمرا از عشق خيس کن باراناز شهوت لبريز کن باران...قطره هاي باران به آرامي از شانه هايم پايين مي روند...باران روي تمام بدنم نشسته استباران شديد مي شودلباس بر اعضاي بدنم مي چسبد...مثل زنداني که براي بوييدن آزادي صورت خود را به ميله هاي زندان مي چسباند، بدنم خود را به لباسها مي چسباند...يک رعد...و ناگهان باران بند ميايد...و احساس آرامش مطلق
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 توسط پری
|
خدایا!!!!!
در این روز
مرا به خودم وا مگذار
که گرد نافرمانی تو و معصیت
و عصیان گردم و مرا به ضرب تازیانه
قهرت کیفر مفرما و در این روز
مرا از موجبات خشم و غضب
دور گردان به حق احسان
و نعمتهای بی شمارت
به خلق ای آخرین
آرزوی مشتاقان.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط پری
|
دلم امشب هوای یار کرده
غم دوری مرا بیمار کرده
چو شمعی روز و شب سوزم ز هجران
بجای اشک خون ریزم به دامان
پرستوی دلم امشب کجایی
عزیز خوشگلم پس کی می یایی؟
تو خورشید منی،گرما به من ده
تو امروز منی، فردا به من ده
الا ای اختر شب های تارم
گل امید در فصل بهارم
خدا را شکر گویم من شب و روز
چنین گنجینه ای در سینه دارم
شبی تا نیمه شب بیدار بودم
به قصد فال، حافظ را گشودم
بخواندم شعری از حافظ که گفتا
جدایی سر رسد امروز و فردا
بگفتا شهد کامت باز گیرم
دوباره زندگی آغاز گیرم
به فردا من هزار امید دارم
بدیدارت دقایق را شمارم
/خسرو نکونام/
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط پری
|
مرداب
این نه آب است کآ”ش را کند خاموش
با تو گویم ، لولی لول گریبان چک
آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را
زلال تلخ شور انگیز
تکزاد پک آتشنک
در سکوتش غرق
چون زنی عریان میان بستر تسلیم ، اما مرده یا در خواب
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب
بی تپش و آرام
مرده یا در خواب مردابی ست
و آنچه در وی هیچ نتوان دید
قله ی پستان موجی ، ناف گردابی ست
من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار
وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام
زی خدای و جمله پیغام آورانش ، هر که وز هر جای
بسته گوناگون پل پیغام
هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
می چکد در کام این مرداب عمر اوبار
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده ، جاودان ،منقار وی چون غار
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم
همچو ماهی سویش اندازم 
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار ؟
باز گوید : طعمه ای دیگر
اینت وحشتنک تر منقار
همچو آن صیاد نکامی که هر شب خسته و غمگین
تورش اندر دست
هیچش اندر تور
می سپارد راه خود را ، دور
تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز
تورش اندر دست و در آن هیچ
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
و آزماید بخت بی بنیاد
همچو این صیاد
نیز من هر شب
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
باز گویم : ساغری دیگر
تا دهد آن : دیگری دیگر
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پکزاد تک آتشخیز
هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چک
آبیاری می کند اندو زار خاطر خود را
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید
چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید
|سهراب سپهری|
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 توسط پری
|
می دونی خدا
خیلی دلم میخواد حرف بزنم
بنویسم
از همه چیز
اما خیلی وقته که نمیتونم حرف بزنم نمیتونم بنویسم
خیلی احساس تنهایی می کنم
دلم میخواد تو تنهایی هام رو پر کنی
می دونم که این منم که به همه چیز حتی تنهایی می تونم معنا بدم
اما ...
هی خدایی
انگاری یه چیزی راه نفس کشیدنم رو گرفته
خدایی مواظب خودت باش
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 توسط پری
|
"اين است: در لحظه مشخصي از زندگي مان , اختيارمان را بر زندگي خود از دست مي دهيم و از آن پس سرنوشت بر زندگي ما فرمانروا مي شود.اين بزرگترين دروغ جهان است."
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط پری
|
اگر یک بار دیگر می زیستم سخن کمتر می گفتم، بیشتر گوش می سپردم،دوستانم را به شام دعوت می کردم بی آنکه نگران لکه هایی که بر فرش افتاده یا مبلی که رنگ و رویش رفته است باشم. اگر بار دیگر می زیستم دوستت دارم های بیشتر و مرا ببخشیدهای بیشتری می گفتم.لیکن از هر آنچه گفتم مهمتر اگر بار دیگر زندگی می کردم هر لحظه آن را در چنگ می گرفتم ، به آن می نگریستم و آن را واقعا می دیدم ، هر لحظه را زندگی می کردم و هرگز آنرا باز پس نمی دادم. بر سر چیزهای کوچک تا این حد بر افروخته نشو . نگران آن نباش که چه کسی تو را دوست ندارد و چه کسی بیشتر از تو مال جهان دارد و یا دیگران چه میکنند. بیا در عوض از آنان که دوستمان دارند لذت ببریم بیا تا به آنچه خدا به ما داده است بایندیشیم، بیا هر روز به آنچه برای بهبود جسم و روان خود ، عواطف و روحیات خود انجام می دهیم فکر کنیم . زندگی کوتاه تر از آن است که بگذاری از کنارت بگذرد ، زندگی تنها یک لحظه با ماست و آنگاه رفته است. . . . خدایا مرا به خاطر شکایت هایم ببخش و زمانی که ناشکری کردم به آرامی یاد آوری کن از تو به خاطر آنچه برایم مقدر کرده ای متشکرم
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 توسط پری
|